Friday, January 27, 2012
خانواده آقاي عطاران!
سال‌ها پيش بود، خيلي سال پيش! اون روزها تو اوج دوران وب‌نويسي خودم بودم. مي‌نوشتم و مي‌نوشتم و مي‌نوشتم. براي همه آدمها و همه سليقه‌ها! اصلا نوشتن يك‌جورهايي شده بود تفريحم انگار! اون موقع تازه وبلاگ و وبلاگ‌نويسي رايج شده بود و خيلي‌ها وبلاگ داشتن، از هر رنگي و با هر موضوعي! و من بنا به اقتضاي كاري و علاقه‌مندي شخصيم هر روز از نزديك به 50 تا 60 وبلاگ بازديد مي‌كردم! تا اينكه يك روز بر حسب اتفاق وبلاگي رو ديدم كه همه‌چيزش خيلي ساده و عاشقانه و صادقانه بود! وبلاگي نه براي يك نفر، بلكه متعلق به يك خانواده. خانواده‌اي كه تازه سه‌نفره شده بود و شايد بهانه وجود وبلاگش هم همين موضوع بود. وبلاگي كه دوستان جديدي رو به حلقه رفقاي من اضافه كرد، رفقايي كه خيلي زود جاي خودشون رو ميون قلب من باز كردن و با همه فراز و نشيب‌هايي كه حضورشون داشت، اما موندگار شدن و خونه دلم رو ترك نكردن. رفقايي كه بهترين بهانه رو براي نوشتن داشتن و بعد از چند سالي خداي مهربون بهانه‌شون رو دو چندان هم كرد! رفقايي كه بر خلاف خيلي‌ها، براي من يك نفر نيستن، يك جمعند. يك جمع خوب و عاشق و دوست‌داشتني به اسم "خانواده آقاي عطاران"!

"خانواده آقاي عطاران" امروز براي من داراي 4 عضو اصلي و 2 عضو علل‌بدله! اعضايي كه اول برام خيلي ناشناخته بودن، درست مثل كلمه‌ها و تركيب‌هاي تازه كه تو كتاب فارسي داشتيم. كلمه‌هايي كه كم‌كم رنگ گرفتن و معني‌شون برام مشخص شد:
اعضاي اصلي:
1- باباي درسا: بابا. سال‌هاي دور از خانه. كار و كار و كار! از معدود كساني كه بيشتر از من كار مي‌كند! (خيلي بيشتر). مرد زندگي. تو را ما چشم در راهيم شباهنگام! مي‌گردد و پيدايت مي‌كند و اد مي‌كند، بعد مي‌رود و ديگر نمي‌آيد! يك نوع خيلي خوب رفيق نيمه راه!
2- مامان درسا: ميم مثل مادر. الهي قربون دست و پاي بلوريت برم بچه‌م! سال‌هاي بي‌قراري. سردبير!
3- درسا: پرنده كوچك خوشبختي. تموم دنياي بابا. شاگرد كلاس اول. از معدود بچه‌هايي كه از نيم سالگي تا حالاش رو كاملا و روزبه‌روز درك كردم. عشق عمو!
4- آيتا: ني‌ني سابق! نمك نمكدون! هندوانه قرمز! آبجي درسا!
اعضاي علل‌بدل:
1- خاله نرگس: تولدت مبارك! بهترين اسم دنيا!! قبلنا درس و درس و درس، الآنا ... (بي‌خبرم!)
2- خاله سمانه: پل. نامه‌رسان نامه من دير شده! برسد به دست خانوم مهندس ياراحمدي.

ديديد بعضي وقتها تو يه جمع غريب ميفتين؟ ديديد گاهي جايي ميريد كه شما فقط يك نفر رو مي‌شناسيد و اون يه نفر، همه رو؟ ديديد اينجور موقع‌ها مجبوريد ساكت بشينيد و فقط حرف‌هاي ديگران رو بشنويد و با خنده‌هاشون لبخند بزنيد؟ گلايه‌اي ندارم. روزگار اينطورياست. روزهاي خوبي كه من با "خانواده آقاي عطاران" داشتم خيلي زودتر از اوني كه فكر مي‌كردم محو شدن و جاي خودشون رو به روزهاي بي‌خبري دادن. مشكلات زندگي، من (يا بهتر بگم: ما) رو از اونها جدا كرد و شلوغ‌پلوغي و شادي‌هاي زندگي‌شون باعث شد كم‌كمك ما رو به بوته فراموشي بسپرند. روزگاره ديگه! شايد توقع من خيلي زياده و انتظار من از احوالپرسي‌هاي گاه و بي‌گاه نابجاست، اما هرچي هست "خانواده آقاي عطاران" هر روز مثل ديروز براي من دوستاني عزيزند و شادي‌شون مايه خوشحالي منه. اميدوارم هميشه شاد و خوشحال و پراميد باشن.


پ . ن 1: فكر مي‌كردم با همه‌گير شدن شبكه‌هاي اجتماعي (مخصوصا فيسبوك) دوستي ما رنگ و بوي تازه‌اي به خودش مي‌گيره، اما انگار دل‌مشغولي‌هاي زندگي وقتي براي اين كارها نميذاره!
پ . ن 2: اين روزها در كنار انتظار كشيدن بي‌حد براي سه نفره شدن جمع‌مون، به اين فكر مي‌كنم كه آيا با به دنيا اومدن "ني‌ني‌" ما، من هم همينطور درگير شلوغي زندگي ميشم و دوستانم رو كنار ميذارم يا اينكه وقتي براي با اونها بودن باقي مي‌مونه!
posted by Pesarak @ 7:39 PM   1 comments
Sunday, January 1, 2012
دايي جان مهندس!
اون وقت‌ها که ما بچه بودیم، پنجشنبه و جمعه‌ها به عشق بی‌بی و باشا و خونه دوست‌داشتنی‌شون بار و بندیل می‌بستیم و با دفتر مخش‌هامون (!!!!) راه میفتادیم و می‌رفتیم اونجا و آخر هفته‌مون رو در کنارشون سپری می‌کردیم. خونه بی‌بی خی...لی خوب و عالی بود، اما همیشه خوب‌تر بود اگر "دایی" هم بود. "دایی" از همه خاله و دایی‌ها کوچیکتر بود و برای همین حال و حوصله ما بچه‌ها رو بیشتر داشت. قدیمی‌ترین تصاویری که ازش به یاد دارم برمی‌گرده به دوران 4-5 سالگی خودم! به روزهایی که "دایی" شلوار و کاپشن لی می‌پوشید و با دوستهاش اینور و اونور می‌رفت. روزهایی که "دایی" با علم به اینکه من رو بشقاب غذام خیلی حساسم، سر سفره‌ی غذا سربه‌سرم میذاشت و حسابی دلم رو می‌چرزوند! روزهایی که دست به دست بقیه دایی‌ها داد و خونه ما رو برای اولین بار رنگ کرد و ... . بعد از اون رو به خوبی به یاد دارم. روزهایی که ما بزرگ‌تر می‌شدیم و به "دایی" نزدیک‌تر! همه‌مون دوستش داشتیم و این دوست داشتن وقت‌هایی که غذایی می‌پخت یا ازمون فیلمی می‌گرفت یا موتورسواری یادمون می‌داد، بیشتر هم میشد!!! البته "دایی" به موقعش عصبانیت هم داشت! مثل روزی که خسته خوابیده بود و از هرهروکرکر خنده‌های ما عصبانی شد و یکی‌مون رو از در انداخت بیرون و دمپایی‌هاش رو هم از رو دیوار انداخت تو کوچه و با عصبانیت برگشت و خوابید!!! (بماند که عصرش با بساط دل و جگر از دل همه‌مون درآورد!) اما خب، مهربونیش بیشتر بود. روزها گذشتن و "دایی" انقدر کار کرد و زحمت کشید تا شد مهندس، شد امید همه ما و یه جورایی معلممون. دیگه خیالمون راحت بود که اگر جایی تو کامپیوتر گیر کنیم، یکی هست که با یه تلفن به کمک‌مون بیاد و کار رو اساسی راست و ریست کنه برامون، اصلا یه جورایی پشتیبان‌مون بود انگار! یه پشتیبان خوب که همه‌مون به علمش ایمان داشتیم و حرفش رو حجت می‌دونستیم. پشتیبانی که برای ما دوست‌داشتنی بود و دوست‌داشتنی موند ... "دایی" خوب و مهربونی که حالا به میان‌سالی رسیده، "دایی"ای که دیگه خیلی کم‌حرفه، اونقدر درگیر کاره که دیر به دیر می‌بینیمش، خیلی حال و حوصله و دل‌ودماغ اون روزهاش رو نداره انگار، اما هنوزم برامون "دایی رضا"ست و هنوزم دوستش داریم ...
دایی جان تولدت مبارک. ایشالا که صد و بیست سال زنده باشی و سایه‌ت بالاسر خانواده‌ت باشه.
posted by Pesarak @ 7:01 PM   2 comments
Sunday, September 18, 2011
كنارم هستي و اما دلم تنگ ميشه هر لحظه ...

با امروز، روزهاست كه آسمون آرزوهامون يكي شده‌ن و دقايق زندگي‌مون با هم و براي هم سپري ميشه. با امروز، روزهاست كه با نگاه كردن به عمق چشمات جون مي‌گيرم و دستات گرمابخش روزهاي سرد زندگيم شده. با امروز، روزهاست كه دوباره گل اميد رو تودلم كاشتي و هر روز بيشتر و بيشتر آبياري‌ش مي‌كني تا بزرگ و بزرگ‌تر بشه. با امروز، روزهاست كه با تو ميگم، مي‌خندم، مي‌رقصم، مي‌بوسم و با تو زندگي مي‌كنم. با امروز، روزهاست كه تو در كنارمي و روزهاست كه ... دلتنگت ميشم، هر روز، هر ساعت و هر لحظه ...

با امروز، روزهاست به اين فكر مي‌كنم كه چقدر دوست‌داشتني هستي، چقدر بزرگي و چقدر روحت زلاله و شفاف. به اين كه چقدر خدا دوستت داره، چقدر ايمانت قويه و چقدر وجودت براي من لازمه، تا مواظبم باشي دست از پا خطا نكنم، تا كج قدم بر ندارم، تا يادم بياري قراري هست بين ما و اون. بايد كنارم باشي تا دلگرم باشم، بايد باشي تا من هم باشم. بايد باشي تو اون روزهاي سرد و يخ‌زده زندگي، تا با يه بوسه گرما رو تا عمق وجودم نفوذ بدي ...

با امروز، روزهاست كه روزهاي من شيرين شده و روزهاي تو ... . مي‌دونم خيلي وقتها اذيت ميشي، مي‌دونم گاهي وقتها بدي مي‌كنم، مي‌دونم بعضي روزها حواسم بهت نيست، انقده درگير كارم ميشم كه تو رو فراموش مي‌كنم، مي‌دونم بعضي وقتها با من حرف ميزني و من نمي‌شنوم، نمي‌بينمت، مي‌دونم گاهي از كوره در ميرم و دلت رو مي‌شكونم ... و مي‌دونم هميشه اينجور وقتها، آروم ميري يه گوشه و اشكاي نازنينت رو يواشكي از چشماي قشنگت ميريزي پائين، نمي‌ذاري من ببينم. من ناراحتت مي‌كنم اما تو نمي‌خواي من ناراحت بشم. تو آروزت لبخند زدن منه، هرچند من گاهي اشكت رو درميارم ...

با امروز روزهاست كه من و تو در كنار هم روزهامون رو سپري مي‌كنيم. روزهايي تلخ و شيرين. شيريني‌هاش كه دوست‌داشتنيه، اما تلخي‌هاش رو هم دوست دارم، چون تو رو دارم، چون تو هستي، چون با تمام وجودم دوستت دارم

posted by Pesarak @ 1:58 PM   2 comments
Sunday, May 22, 2011
اللهم اشفع کل مریض

ناصر حجازی روی تخت بیمارستان خوابیده و حالش هیچ خوب نیست. از همه دوستان می‌خوام دست به دعا بردارند و برای سلامتی یکی از اسطوره‌های این کشور دعا کنند.

قسمت‌هایی از مصاحبه ناصر حجازی با پرتال شخصی‌اش:

همیشه با مردم بوده‌ام و هر چه دارم از خدا و سپس لطف و محبت مردم است. من و امثال من مدیون مردم هستیم. آنها مرا حجازی کردند ... به من می گویند عصبانی نشوم، مگر بی‌غیرتم وقتی درد و مشکلات مردم را به چشم می‌بینم، با بی‌تفاوتی از کنار آن بگذرم. آمده‌اند و یارانه‌ها را به مردم قالب کرده‌اند. زندگی مردم بهتر نشده که بدتر هم شده است. خدمت به مردم یعنی فراهم کردن رفاه و آسایش آنها اما متاسفانه شاهد نداری و سختی زندگی مردم هستیم. دولت می‌گوید چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک می‌کنیم، مگر مردم گدا هستند؟ مردم ایران روی گنج خوابیده‌اند، نفت، گاز و... دولت حق ندارد به مردم کمک کند، دولت باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم را دودستی تقدیم آنها نماید. چهل هزار تومان در ماه به مردم می‌دهند و بعد چند برابر آن را از جیب مردم برداشت می‌کنند و سپس ادعای خدمت به مردم دارند. از دید مسوولین خدمت دولت به مردم یعنی کار کردن مردم برای دولت واینکه مردم کار کنند و پولشان را تقدیم دولت نمایند! برای من گاز می‌آمد چهل هزار تومان و حالا می‌آید یک میلیون تومان. گاز به کشور همسایه با مبلغی به مراتب کمتر از آنچه از جیب مردم برداشت می‌کنند، صادر می‌شود. با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی‌ام مثل امروز شود؟ من این حرفها را برای خودم نمی‌زنم ... اما اگر مردم عادی شرایط امروز من را داشتند و با یک بیماری پر هزینه روبرو شوند، چه باید بکنند؟ بروند بمیرند؟ من ناصر حجازی هستم ، سرد و گرم روزگار را چشیده‌ام. عمری از من گذشته است. هیچ ابایی هم ندارم که اگر من را ببرید وبا شلیک 2 تیر به زندگی‌ام خاتمه دهید. حرفهایم از سر دلسوزی‌ست. کمی مراعات مردم را کنید. مردم را دوست داشته باشید تا آنها هم شما را دوست داشته باشند. مردم معنای خدمت را می‌دانند و اگر آن را احساس نمایند پا به پای دولت می‌ایستند و اگر نمی‌توانید رفاه مردم را فراهم سازید، بروید ... برای من جای سوال است که مگر اینها کارشناس ندارند؟ از کجا این یارانه‌ها را آورده‌اند؟ اگر کشورهای دیگر چنین کاری انجام دادند، ابتدا شرایط و بستر کار را فراهم کردند و بعد اجرا نمودند. آیا در ایران این بستر فراهم بود؟ اینکه بگوییم مصرف نکنید، فلان چیز را نخرید، هزینه نکنید تا برایتان پس‌انداز شود، هنر است؟ آخر یک کارگر که ماهی سیصد، چهارصد هزار تومان حقوق می‌گیرد و کرایه خانه، خرج زندگی و... دارد و حال باید سه برابر مبلغی که دولت می‌دهد ، به آنها برگرداند، چطور زندگی کند؟ نتیجه‌اش می شود فقر و فقر یعنی فساد، فحشا، طلاق و... . از کدام کارشناس صحبت می‌کنید؟ کارشناسی فقط بازی با آمار و ارقام و زندگی در برج نیست. کارشناسی یعنی زندگی با مردم و لمس کردن درد و مشکلات آنها از نزدیک. کارشناسی یعنی بدنبال پیدا کردن راهی جهت مقابله با ورود کالاهای چینی و رونق بخشیدن به تولیدات داخلی. امروز شاهد هستیم که کارخانه‌های ما یا ورشکسته هستند یا صاحبان آنها جهت جلوگیری از ورشکستگی، کارخانه‌هایشان را تعطیل می‌کنند و نتیجه آن بیکاری و دربدری کارگرها است و این مشکلات در پایان باعث از هم پاشیده شدن کانون خانواده‌ها و ایجاد مشکالات اجتماعی و اخلاقی می‌شود. ما کارشناسان واقعی و افراد تحصیل‌کرده و با دانش کم نداریم. حتی در مسافرت‌های خارج از ایران وقتی با این افراد روبرو می‌شوم، می‌گویند حاضریم با رقمی نصف آنچه در خارج از ایران به ما می‌دهند در خاک خودمان کار کنیم، به عشق ایران. اما امکانات و شرایط برای ما فراهم نیست. می‌خواهم از دولت بپرسم که اجرای طرح یارانه‌ها اهمیت دارد یا یافتن راهی جهت جلوگیری از فرار مغزها؟ هر چند مغزها بایستی فرار کنند که اگر باشند بسیاری از افرادی که به نا حق و بر اساس زدوبند در راس کارند، خانه‌نشین خواهند شد. همانطور که سطح علمی دانشگاهها را پایین آوردند تا افرادی که سلیقه‌ای وارد دانشگاه شده بودند، بتوانند فارغ‌التحصیل شوند.

اینکه وضعیت جسمانی‌ام شرایط امروزی را دارد، بدلیل شرایطی است که می‌بینم و نمی‌توانم در قبال این مسایل و مشکلات مردم بی‌تفاوت باشم. به قول گاندی که می‌گوید: درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملتی است که برایشان گدایی را قناعت، بی‌عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت می‌نامند.

posted by Pesarak @ 1:54 PM   0 comments
Friday, May 13, 2011
نقش زن در بعضی کتابها!

در این دوره و زمانه هر روز آدم چیزهای جدیدی را می‌بیند و می‌شنود که شاخ از کجاهایش میزند بیرون! یک روز یکی می‌آید می‌گوید فلانی از شکم مادرش داشت می‌آمد بیرون گفت یا علی! یک روز دیگر می‌شنویم که می‌گویند حضرت آدم 17 متر طول داشته 10 متر عرض!! آن یکی با رمال‌ها و جن‌گیرها رابطه افلاطونی دارد و این یکی را از قبر در آورده‌اند و هنوز، هم خودش و هم کتابش سالم‌اند و موریانه هم حتی سراغی از کتابش نگرفته است! جدا دوره و زمانه‌ای است. یعنی دارند یک جوری با اعتقادات مردم بازی می‌کنند که مخ و گوش و خیلی جاهای دیگر انسان سوت می‌کشد. اما از همه جالب‌تر می‌دانید چیست؟ این که این همه از مقام زن و مادر در دین اسلام صحبت شده و ارزش زن را آنقدر بالا می‌داند که « بهشت زیر پای مادران است » و « از دامان زن مرد به معراج می‌رود » و ...، آن وقت در بعضی از کتاب‌های حدیث و روایات برمی‌دارند مقام زن را در حد یک بازیگر فیلم‌های مستهجن پائین می‌آورند. واقعا بعضی وقتها آدم می‌ماند اسلام این است یا آن؟! یعنی بعضی‌هاشان جوری از زن صحبت می‌کنند که آدم رویش نمی‌شود بخواند حتی! به خدا راست می‌گویم! آدم عرق شرم می‌ریزد! من قسمت‌هایی از این کتابها (که بعضی‌هایشان خیلی معروف هم هستند) را خواندم. هم شرم کردم، هم یک سری سوال برایم پیش آمد. شما هم بخوانید، هم آن قسمت‌ها را، هم سوال‌هایی که ملکه ذهن من شده‌اند. جان مادرتان اگر جوابشان را می‌دانید به من هم بگوئید!

* پیش‌نوشت: از عزیزان زیر 18 سال تقاضا می‌کنم ادامه این مطلب را نخوانند. از سایر دوستان هم بابت برخی کلمات عذرخواهی می‌کنم. خواستم بدون سانسور بنویسم.

» (دربهشت) توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می‌گردد.

کتاب کنزةالاعمال، جلد۱۴، ص ۴۶۸

سوال: میگن تو بهشت نهرهایی از نوشیدنی‌های گوارا جریان داره. یعنی بعضی از این نهرها معجون سرو می‌کنن؟

» بهترین چیزهایی که مردم در دنیا و آخرت از آنها لذت می‌برند، لذت آمیزش و بهره‌برداری از زنان می‌باشد.

کتاب وسائل، جلد۱۴، ص ۴۶۸

سوال: اینجا بهره‌برداری یعنی چی؟ مثلا تو مایه‌های بهره‌برداری از کارخانه تراکتورسازی تبریزه؟

» همانا بهشتیان به چیزی بیشتراز نکاح اشتها ندارند و لذت نمی‌برند.

کتاب لثالی، ص ۵۰۳

سوال: یعنی بهشتیا غذا نمی‌خورن از بی اشتهایی؟

» حوری از خیمه خود بیرون آید و روی به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن می‌آید با پانصد سال از سالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ‌کدامشان، خستگی و ملال حاصل نمی‌گردد. هرمؤمنی را هفتاد زوجه از حوران می‌دهند و چهار زن از آدمیان، که ساعتی با حوریه صحبت می‌دارد و ساعتی با زن دنیا و ساعتی با خود خلوت می‌کند و بر کرسی‌ها تکیه زده‌اند و با یکدیگر صحبت می‌دارند.

بحارالانوار،ج ۸، ص ۱۵۷، ۹۸

سوال: همه شبهات این قسمت رو میذاریم کنار، اما یه قسمتش جدا مبهمه. اونجاش که میگه "ساعتی با خود خلوت کند" یعنی چی؟

» بیشتر نهرهای بهشتی از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند گیاه) می‌رویند. در بهشت نهری وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفید روی و سفید پوش نشسته‌اند و مشغول تغنی (آواز خواندن) هستند.

بحارالانوار، ج۸، ص۱۹۶

سوال: یعنی تو بهشت از درختای انار، دختر سبز میشه؟ یا اینکه اصلا درخت دختر می‌کارن تو بهشت؟ اگه جواب مثبته، اونوقت این مراحل کاشت و داشت و برداشتش چی‌جوریه؟

» دوشیزگان با چنان صدایی می‌خوانند که خلایق تاکنون چنین صدایی را نشنیده‌اند و این نعمت، بالاترین نعمات بهشتی است این دوشیزگان به تسبیح (ذکر صفات الهی) تغنی می‌کنند.

بحارالانوار ج 8، ص۱۲۷

سوال: یعنی خدا این دنیا یه قوانینی داره، اون دنیا یه قوانین دیگه‌ای؟ یعنی اینجا زنها بخونن حرامه، اما اونجا می‌تونن با "چنان صدایی" چه‌چه هم بزنن؟ اونوقت اگه یه موقعی یه جوری مثلا گوگوش یا هنگامه پاشون برسه به بهشت، می‌تونن کنسرت برگزار کنن؟

» هریک ازآن حوریان، هفتاد حله پوشیده‌اند و سفیدی ساق ایشان از زیر هفتاد حله معلوم است. از جماع با هر یک از آن حوریان لذت صد مرد را می‌یابد که هریک چهل سال خواهش مجامعت و آمیزش داشته باشند و برایشان میسر نشده باشد.

بحارالانوار،ج ۸، ح ۲۰۵

سوال: من حرفی برای گفتن ندارم!

» پس آن مؤمن با قوت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد سال طول می‌کشد. مؤمن متحیر می‌باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می‌کند از شدت نور و صفا، روی خود را درآن مشاهده می‌نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف می‌گردد که خوشروتر و خوشبوی‌تر از اولی است.

بحارالانوار،ج ۸، ح ۲۰۵

سوال: یعنی جنس بدن خانم‌های حوری از آینه است؟ بعد اینکه اونجا چند نفر به یه نفره؟

» هیچ مؤمنی داخل بهشت نمی‌شود مگر آنکه خداوند غنی، پانصد حوری به او عطا می‌فرماید که با هر حوری هفتاد غلام وهفتاد کنیز نیز می‌باشد که هریک مانند لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون می‌باشند.

بحارالانوار،ج ۸، ح ۲۰۵

سوال: اونوقت خداوند سند این پونصد تا حوری رو همونجا تحویل میده؟ یا اینکه شرایطیه و در اقساط بلند مدت تحویل میدن و بعد از پرداخت اقساط سند میزنن؟ بعد اینکه 500 ضربدر 140 (70 تا کنیز داشتیم 70 تا غلام) میکنه به عبارتی 70 هزار نفر. یعنی هرکی بره بهشت یه لشگر بهش میدن؟ بعد اینا بخوان مثلا از این ور بهشت برن اون ور بهشت، تیریپ لشگر کشیه؟

پ . ن 1: من الآن چی‌جوریم؟!!!

پ . ن 2: تازه یه کتاب داشتیم گنجهای معنوی، اون دیگه آخرش بود. در هر زمینه‌ای کرکر خنده داشت!

پ . ن 3: جدا باید تأسف بخوریم.

posted by Pesarak @ 1:50 PM   1 comments