سالها پيش بود، خيلي سال پيش! اون روزها تو اوج دوران وبنويسي خودم بودم. مينوشتم و مينوشتم و مينوشتم. براي همه آدمها و همه سليقهها! اصلا نوشتن يكجورهايي شده بود تفريحم انگار! اون موقع تازه وبلاگ و وبلاگنويسي رايج شده بود و خيليها وبلاگ داشتن، از هر رنگي و با هر موضوعي! و من بنا به اقتضاي كاري و علاقهمندي شخصيم هر روز از نزديك به 50 تا 60 وبلاگ بازديد ميكردم! تا اينكه يك روز بر حسب اتفاق وبلاگي رو ديدم كه همهچيزش خيلي ساده و عاشقانه و صادقانه بود! وبلاگي نه براي يك نفر، بلكه متعلق به يك خانواده. خانوادهاي كه تازه سهنفره شده بود و شايد بهانه وجود وبلاگش هم همين موضوع بود. وبلاگي كه دوستان جديدي رو به حلقه رفقاي من اضافه كرد، رفقايي كه خيلي زود جاي خودشون رو ميون قلب من باز كردن و با همه فراز و نشيبهايي كه حضورشون داشت، اما موندگار شدن و خونه دلم رو ترك نكردن. رفقايي كه بهترين بهانه رو براي نوشتن داشتن و بعد از چند سالي خداي مهربون بهانهشون رو دو چندان هم كرد! رفقايي كه بر خلاف خيليها، براي من يك نفر نيستن، يك جمعند. يك جمع خوب و عاشق و دوستداشتني به اسم "خانواده آقاي عطاران"!
"خانواده آقاي عطاران" امروز براي من داراي 4 عضو اصلي و 2 عضو عللبدله! اعضايي كه اول برام خيلي ناشناخته بودن، درست مثل كلمهها و تركيبهاي تازه كه تو كتاب فارسي داشتيم. كلمههايي كه كمكم رنگ گرفتن و معنيشون برام مشخص شد:
اعضاي اصلي:1- باباي درسا: بابا. سالهاي دور از خانه. كار و كار و كار! از معدود كساني كه بيشتر از من كار ميكند! (خيلي بيشتر). مرد زندگي. تو را ما چشم در راهيم شباهنگام! ميگردد و پيدايت ميكند و اد ميكند، بعد ميرود و ديگر نميآيد! يك نوع خيلي خوب رفيق نيمه راه!
2- مامان درسا: ميم مثل مادر. الهي قربون دست و پاي بلوريت برم بچهم! سالهاي بيقراري. سردبير!
3- درسا: پرنده كوچك خوشبختي. تموم دنياي بابا. شاگرد كلاس اول. از معدود بچههايي كه از نيم سالگي تا حالاش رو كاملا و روزبهروز درك كردم. عشق عمو!
4- آيتا: نيني سابق! نمك نمكدون! هندوانه قرمز! آبجي درسا!
اعضاي عللبدل:1- خاله نرگس: تولدت مبارك! بهترين اسم دنيا!! قبلنا درس و درس و درس، الآنا ... (بيخبرم!)
2- خاله سمانه: پل. نامهرسان نامه من دير شده! برسد به دست خانوم مهندس ياراحمدي.
ديديد بعضي وقتها تو يه جمع غريب ميفتين؟ ديديد گاهي جايي ميريد كه شما فقط يك نفر رو ميشناسيد و اون يه نفر، همه رو؟ ديديد اينجور موقعها مجبوريد ساكت بشينيد و فقط حرفهاي ديگران رو بشنويد و با خندههاشون لبخند بزنيد؟ گلايهاي ندارم. روزگار اينطورياست. روزهاي خوبي كه من با "خانواده آقاي عطاران" داشتم خيلي زودتر از اوني كه فكر ميكردم محو شدن و جاي خودشون رو به روزهاي بيخبري دادن. مشكلات زندگي، من (يا بهتر بگم: ما) رو از اونها جدا كرد و شلوغپلوغي و شاديهاي زندگيشون باعث شد كمكمك ما رو به بوته فراموشي بسپرند. روزگاره ديگه! شايد توقع من خيلي زياده و انتظار من از احوالپرسيهاي گاه و بيگاه نابجاست، اما هرچي هست "خانواده آقاي عطاران" هر روز مثل ديروز براي من دوستاني عزيزند و شاديشون مايه خوشحالي منه. اميدوارم هميشه شاد و خوشحال و پراميد باشن.
پ . ن 1: فكر ميكردم با همهگير شدن شبكههاي اجتماعي (مخصوصا فيسبوك) دوستي ما رنگ و بوي تازهاي به خودش ميگيره، اما انگار دلمشغوليهاي زندگي وقتي براي اين كارها نميذاره!پ . ن 2: اين روزها در كنار انتظار كشيدن بيحد براي سه نفره شدن جمعمون، به اين فكر ميكنم كه آيا با به دنيا اومدن "نيني" ما، من هم همينطور درگير شلوغي زندگي ميشم و دوستانم رو كنار ميذارم يا اينكه وقتي براي با اونها بودن باقي ميمونه!
1 Comments:
همینطوره!خاصیت آدمها به فراموشی سپردنه .اما جمع سه نفره ماهر کسی و دقیقاسرجاش نگه می داره حتی اگه عضوی اضافه بشه
نی نی دار شدنتون پیشا پیش مبارک!
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home