Wednesday, April 27, 2011
رسیده روز تولد تو ...

1- آن روزها خیلی روحیه‌ام به هم ریخته بود. یعنی یک جورهایی از تو داغان بودم! مشکلات و گرفتاری‌ها از هر سو هجوم آورده بودند به وجودم و روح و ذهنم را مثل خوره‌های آفریقایی می‌خوردند. روزهایم به کندی و بی‌حالی می‌گذشت و زندگی‌ام شادابی و طراوتی نداشت. در این ایام بود که یک روز او را دیدم. چشمانی به غایت معصوم و نگاهی بس دلنشین و لبخندی که در آن روزهای کشدار و غمناک به آدم می‌چسبید و جدا نمیشد. و همان لبخند شد دلگرمی روزهای سرد من و شروعی برای آشنایی ...

2- می‌خندید، اشک می‌ریخت، شیرین‌زبانی می‌کرد، نمک می‌ریخت، تب می‌کرد، سرما می‌خورد، دندان درمی‌آورد، شعر می‌خواند، مهربانی می‌کرد، بداخلاقی می‌کرد، مهد می‌رفت، بازی می‌کرد، غمگین میشد، دلش می‌گرفت، دلتنگ میشد ...

3- چند سال گذشت و چه زود هم گدشت، آنقدر که انگار چشم گذاشتیم و برداشتیم. دیگر از آن کوچولوی آن سالها خبری نیست. حالا تو بزرگ شده‌ای و برای خودت خانمی هستی. حالا تو "خواهر بزرگه" هستی و مواظب آیتا کوچولو. حالا تو آماده رفتن به مدرسه می‌شوی. دیگر کم‌کمک باید الفبای زندگی را بیاموزی. باید یاد بگیری بابا و مامان و درسا و آیتا و خاله و دایی و دوست را چطور می‌نویسند. باید یاد بگیری زندگی کردن را. تو دیگر بزرگ شده‌ای و خداکند که قدر این بزرگی را بدانی.

تولدت مبارک عزیزم.

پ . ن 1: کاش وقتی رفتی مدرسه، میون اون همه کلمات، هیچ‌وقت یاد نگیری "بی‌معرفت" رو چطور می‌نویسن!!!

پ . ن 2: داره جنگ میشه. جنگ داخلی! خوب‌ها و خوب‌ترها دارن میفتن به جون هم! بشینید و تماشا کنید!

posted by Pesarak @ 1:22 PM   0 comments

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home