
|
|
درختها و درختچهها به سرعت از کنارت میگذرن و تو در ثانیهای اونها رو میبینی که تو روزهای اول سال سبز و شاد، سرها رو بالا و بالاتر میگیرن تا هرچی بیشتر از نور آفتاب عالمتاب لذت ببرن. حتی کوهها هم اون دورها خیلی جلوی چشمات نمیمونن و به مرور جای خودشون رو به کوه بعدی میدن، هرچند خورشید پا به پات داره میاد و هرجوری هست از لابهلای ارتفاعات بلند خودش رو بهت میرسونه و قدم به قدم همراهیت میکنه. و تو، گیج و مبهوت مثل هر سال تو دل هیولای آهنی نشستی و با هر بار چرخش چرخها یک قدم به مقصدت نزدیکتر میشی. و این نزدیک شدن و در آخر رسیدن، خیلی طول نمیکشه. چشم باز میکنی و خودت رو تو شهر پر از غربت میبینی. از اینجا به بعد رو خیلی خوب بلدی. بلدی چطور محلهها و کوچهها رو یکی یکی رد کنی. بلدی چطور شماره پلاکها رو دونه دونه نگاه کنی و در آخر با دیدن یک شماره سر جات میخکوب بشی. و میشی. نگاهت به زمینه و زیر لب زمزمه میکنی:
آخر ای جانا تو با ما آشنایی داشتی
از چه قانون محبت از میان برداشتی ...
... این طرف سیاهیه و تاریکی. هوا گرمه، خیلی گرم. چشمهات رو به زمین دوختی، انگار نمیتونی به روبرو نگاه کنی. دستهات میلرزه، دلت هم. با همون دستها گوشی رو برمیداری و آروم سرت رو بالا میاری. اونطرف روشنه. باغی پر از گل و سبزه. نگاهت رو همه جا میگردونی و میگردونی. انگار نمیخوای ببینیش، مجبوری اما، ناخودآگاه چشمهات رو چشمهاش قفل میشه. سعی میکنی مثل کوه واستی و نلرزی. لبخند میزنه، پاهات شل میشه. با دستهای ظریفش گوشی رو برمیداره و صداش رو که میشنوی دلت یه جوری میشه:
- سلام آقاهه، چه عجب یادی از ما کردی شادوماد! دیدمش، همون روزی که آوردیش اینجا. فهمیدم یواشکی آورده بودی. واسه همین حرف نزدم باهات. خیلی به هم میاید. همون چیزی که همیشه میخواستم گیرت اومد. نمیدونی چقدر خوشحالم. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. نمیدونی چقدر دلم میخواد بغلت کنم. نمیدونی چقدر دلم میخواد باهات راه برم. نمیدونی چقدر دوست دارم ببوسمت. نمیدونی چقدر دلم برای صدات تنگ شده ... محمد؟ چرا حرفی نمیزنی؟ محمد؟ محمد، چقدر دلم واسه صدا کردن اسمت تنگ شده بود. نمیدونی چقدر محتاج گرمای دستاتم ...
بغض میکنه. دستش رو روی شیشه میذاره. آخ که چقدر دلت سنگینه، آخ که چقدر دوست داری همینجا تموم بشی. دستهای لرزونت رو بالا میاری و روی شیشه، درست روی دستهاش میذاری. با چشمهای پر از اشکش نخودی میخنده و تو به پهنای صورتت اشک میریزی ...
باد خنک بهاری به صورتت میخوره و نوازشت میکنه. صدای گنجشکها رو میشنوی و چشمهات رو باز میکنی. خورشید هنوز روبروت واستاده، اما دورتر از قبل. انگار داره میره تا جاش رو به ماه بده. از جا بلند میشی و نگاهی به زمین میکنی. خیسه، خیس از اشک تو. برای آخرین بار دستی بهش میکشی و بلند میشی. بوی غربت تو مشامت میپیچه و دلت رو آزار میده. دسته گلی که آوردی رو باز میکنی و روی زمین میذاری. دلت طاقت نمیاری. میشینی و پرپرش میکنی. شاید اینجوری بهتر باشه، شاید اینجوری عطرش بیشتر پخش بشه و بوی غریب غربت رو از خاک مزارش دور و دورتر کنه ...
پ . ن 1: خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم!
پ . ن 2: حتی اگه سالها عمر کنم نمیتونم 10 فروردین رو از یاد ببرم.

|
دیدهای گاهی وقتها در اوج درماندگی و نا امیدی، چه حالی میدهد خندیدن؟ اینکه نیش مبارکت را تا بناگوش باز کنی و به ریش دنیا بخندی! به نظرم اینجور وقتها دنیا چنان حرصش درمیآید که انگار چند تا فحش آبکشیده و چندتایی هم آب نکشیده نثارش کردهای و مابقی را هم خودش رفته تا آب بکشد! حالا حکایت ماست. از یک طرف انواع مشکلات و بدبختی و فلاکت و تورم و نداری بر سرمان خراب شده و از طرف دیگر گرفتار معضلی به نام «دیکتاتور» شده ایم! چه میشود کرد جز نیش مبارک را تا بناگوش باز کردن و خندیدن؟ |
|
براي ديدن فال خود، ابتدا از عمق وجود نيت كرده و سپس بر روي يكي از دايرهها كليك كنيد. اين فالنامه براي بازي كردن و سرگرمي شما نيست. پس لطفا به آن كيليد نفرمائيد |
0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home